فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

110

كليات ( فارسى )

و آخر هم آفتاب رويش * شد صورت جسم و جان هويدا او روى حقست و عين حق نيز * بل عين حقيقتست و اعلا 840 درياب ، كه اوست اسم اعظم * زو گشت عيان صفات و اسما « 1 » آن ذات كه حق بود صفاتش * او را بنگر ، چه باشد اسما ؟ « 2 » اسمى كه بود صفات او حق * بنگر كه چه باشدش مسما و آن نور كه حق به دو توان ديد * باشد همه و الضحى و طاها فىالجمله كمال صورت اوست * آيينهء ذات حق تعالى 845 در آينه مصطفى چه بيند ؟ * جز حسن و جمال ذات و الا كو عاشق روى حق ؟ بيا گو * بنكر رخ خوب مصطفى را در صورت او حق ار نديدى * اينجا بيقين ببينى آنجا در صورت شرح او عراقى * چون ديد حقيقت آشكارا اميد كه از شفاعت او * حاصل شودش كلام اعلى تا هر نفسى به ديدهء حق * بينند همه جمال مطلق ايضا له 1 - 4 - 5 - 12 - 13 - 16 ساقى ، بيارمى ، كه فرورفت آفتاب * بنمود تيره شب رخ خورشيد مه‌نقاب منگر بدان كه روز فروشد ، تو مى بيار * كز آسمان جام برآيد صد آفتاب بنياد عمر اگرچه خرابست ، باك نيست * خوش‌تر بود بهار خراباتيان خراب « 2 » ياران شدند مست و مرا بخت خفته ماند * بيدار كن ببوى مى اين خفته را ز خواب « 2 » 855 بگشا سر قنينه ، كه دربند مانده‌ام * وز بند من مرا نرهاند مگر شراب

--> ( 1 ) خ ل : خود اوست حقيقت اسم اعظم * زو ظاهر شد صفات و اسما ( 2 ) تكرار قافيه